تبليغاتX
نسیم حیات -

نسیم حیات

دلم مي‌خواست
«مشيری»

من امشب، هفت شهر آرزوهايم چراغان است!
زمين و آسمانم نور باران است!
کبوتر‌های رنگين بال خواهش‌ها
بهشت پر گل انديشه‌ام را زير پر دارند
صفای معبد هستی تماشائی است:
ز هر سو، نوشخند اختران در چلچراغ ماه می‌ريزد
جهان در خواب
تنها من، در اين معبد، در اين محراب:

دلم می‌خواست: بند از پای جانم باز می‌کردند
که من، تا روی بام ابر‌ها، پرواز می‌کردم،
از آنجا، با کمند کهکشان، تا آستان عرش می‌رفتم
در آن درگاه، درد خويش را فرياد می‌کردم!
که کاخ صد ستون کبريا لرزد!

مگر يک شب، از اين شب‌های بی‌فرجام،
ز يک فرياد بی‌هنگام
ـ به روی پرنيان آسمان‌ها ـ خواب در چشم خدا لرزد!

دلم می‌خواست: دنيا رنگ ديگر بود
خدا، با بنده‌هايش مهربان‌تر بود
از اين بی‌چاره مردم ياد می‌فرمود!

دلم می‌خواست زنجيری گران،
                                        از بارگاه خويش می‌آويخت
که مظلومان، خدا را پای آن زنجير
ز درد خويشتن آگاه می‌کردند.

چه شيرين است: وقتی بی‌گناهی داد خود را
                                           از خدای خويش می‌گيرد.

چه شيرين است، اما من،
دلم می‌خواست اهل زور و زر، ناگاه!
ز هر سو راه مردم را نمی‌بستند
                                        و زنجير خدا را برنمی‌چيدند!
 


دلم می‌خواست: دنيا خانه‌ی مهر و محبت بود
دلم می‌خواست: مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال يکديگر نمی‌کردند
کمر بر قتل يکديگر نمی‌بستند.
مراد خويش را در نا مرادی‌های يکديگر نمی‌جستند،
از اين خون ريختن‌ها، فتنه‌ها، پرهيز می‌کردند،
چو کفتاران خون‌آشام، کمتر چنگ و دندان تيز می‌کردند!

چه شيرين است وقتی سينه‌ها از مهر آکنده‌ است
چه شيرين است وقتی، آفتاب دوستی،
                                                در آسمان دهر تابنده
است.
چه شيرين است وقتی، زندگی خالی ز نيرنگ است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 11:8  توسط تسنیم  |