تبليغاتX
نسیم حیات

نسیم حیات

  داستان عشق پرستو

اللهم عجل لولیک الفرج

مشق نوشته انتظار اول

خوشا به حال صحرا ها كه صداي نجوايت را ميشنوند

خوشا به حال ريگهاي بيابان كه رخسارشان كف پاي تو ر ا مي بوسند

خوشا به حال كوه ها كه محكم واستوار به انتظار نشسته اند

خوشا به حال رودهاكه با نواي تو هم نواميشوند وشعار پاكي وذلالي را فرياد ميزند

خوشا به حال باد

خوشا به حال خاك

خوشا به حال منتظران..............

خوشا به حال پرستوي خانه مان كه روزي رفت وهنوز باز نگشته

همان پرستوي عاشقي كه گفت:ميروم

ميروم تا با تولد انتظار، شمع رهايي را روشن كنم

ميروم تا صبح سفيد را درشب انتظار پيدا كنم

ميروم تا.....................................

پرستو گريه ميكرد وميگفت خسته شدم

از آدمهاي بيخرد نادان خسته شدم

از آنهايي كه باعث شدن خورشيد در پس ابر پنهان بماند

از آنهايي كه عشق را در جرينگ جرينگ سكه هاي طلايشان ميدانند

از آنهاي كه عشق را به بهانه مستي هر صبح وشام ميكشند

از خيابانهاي شلوغ

از پياده روها با عابران بي اعتنايش

پرستو گريه ميكرد ميگفت: ميروم

ميروم تا ببينمش ووقتي چشمم به جمال زيبا ودلربايش افتاد

مي گريم

وقتي اورا ببينم مي خندم

وقتي اورا ببينم باهزاران بوسه بر پايش سر بر سجد شكريگانه معبود ميسايم وسپاس ميگويم كه چشمم را به ديدار بهار روشن كرد

وقتي او را ببينم نميدانم

باكدامين واژه

باكدامين شعر

با كدامين ترانه

فرياد شادي وسر مستي را بلند كنم

وقتي او را ببينم باز درآرزوي ديداره دوباره رويش منتظر خواهم ماند

پرستو فرياد ميزد وميگفت:اگرميدانستم كجايي........

اگر ميدانستم كجايي

ستاره هاي آسمان را برايت گلچين وگونه هايم را فرش راه تو ميكردم

اگر ميدانستم كجايي

تمام مسير رسيدن به تورا با عطرگلهاي صلوات وشبنم هاي عشق ميپوشاندم

اگر ميدانستم كجايي

بيدرنگ وعاشقانه به سويت ميدويدم

اگر ميدانستم كجايي

بادراصدا ميزدم تا بوزد وجهانيان راآگاه كند

برگ را ورق ميكردم وخبر يافتنت را بر آن اعلام ميداشتم

به خورشيدميگفتم نورش راپنهان كندكه درسايه نور توجلوه اي

ندارد

امادر آن هق هق مستانه

در آن چشمان سرخ شده از شدت اشك پرستو چيزي نهفته بود

انگار پرستو داشت بي مضايقه پوست مي تركاند

نااميدانه عاشق ميشد

او عاشق عشق،عاشق نور،عاشق اميد هستي شده بود

وميدانست نور چه دور چه نزديك دست آخر تن سرد پرستو را با گرماي اميد بخشش نوازش خواهد كرد

پرستو هميشه با صداي خسته با دلي شكسته با صداي لرزان ميگفت:

اگر خورشيد از چشمان ما پنهان است تقصير ابر هانيست چشمان ما باران نخورده است

اگر عكس ماه را در آب هم نميتوانيم ببينيم تقصير رود نيست

منكران نور آب را گل آلود كرده اند

من همچنان منتظر پيغامي از پرستو هستم ومنتظر خواهم ماند

حرف آخر 

(((((((اگرامام ازچشمان ماغايب است ماازچشمان ايشان غايب نيستيم ))))))

التماس
دعا


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 13:41  توسط تسنیم  | 

بسم رب المهدی*** بسم رب المنتظر

السلام علیک یا صاحب الزمان ادرکنی ادرکنی ادرکنی

مولای من...

اقای من....

محبوب دلم...

تویی تنها امید و پناهم در این سکوت وحشت بار زمانه پراشوب...

…تویی تنها بهانه ام برای نگاشتن

تویی تنها پرتو نور ایمان بر دلهای چرکین سیاه اندود...

سلام علی ال یاسین...  

مولای من ...

می دانم به این دیر خراب ابادی که مامن گاهمان شده است, عادت کرده ایم.

می دانم از بس لذت مناجات را نچشیده ایم به این محرمات زندگی مان به دید لذت می نگریم.

می دانم که میمون صفتان و سگ بازان بسیار شده اند.

می دانم که هر ناپسندی را, لباس دین به تن کرده ایم و خودمان را در فریب گاه شیطانان محبوس
کرده ایم.

می دانم که دیگر از طولانی بودن زمستان و نیامدن بهار دلتنگ نمی شویم.

محبوب دلم...

همه این پلیدیها را در خودم دوچندان می بینم. می دانم که به اسم اسلام و دین, همه مسلمانان را در
بهشت برزخی شان
, ازار می
دهیم. می دانم که عابرو از خویش برده ایم و ذره ای شرمگین و خجل
نمی گردیم. می دانم که تو را فراموش کرده ایم...

اما مولای من...

هرچند طعم وصال و پاکیها برایمان بیگانه شده است, اما به امید امدنت, لحظه های شبانگاهی
انتظارمان را به اشک دیده ابیاری می کنیم.

به امید رهایی از این قفس"من" سحرگاهان ادینه, ندبه می کنیم و العجل می خوانیم.

به امید امدن بهار, زمستان تاریک را هرازچندگاهی لعن و نفرین می کنیم.

مولا جان...

از ما مسلمانان شیعه نما در گذر... از ما جماعت میلیونی مسلمان در گذر, که در این هزار و
صد و هفتاد و یک سال انتظار
, حتی 313 یاور هم برایت نپرورانده ایم...

مولای من...

از هر زاویه ای که به خودمان می نگرم, جز شرم و خجلت از روی ماهت هیچ نمی یابم...
 نمی دانم
چگونه ادعای امدنت را داریم... نمی دانم چگونه شکوه و گلایه از نبودنت می کنیم و از درون
 خویش غافلیم... نمی
دانم چگونه می توانیم شاد باشیم و لبخند بزنیم,
در حالیکه مجال لحظه ای
 لبخند زدن را
,

به وجود مبارکت نمی دهیم... نمی دانم چگونه در این غفلت خود خواب رفته ایم که صاعقه های
 فریاد
هم نمی توانند بیدارمان کنند...

ایا کویر دلهایمان به این اندازه تاریک و سرد بود, که هر روزنه نوری را که به ان می تابید, خفه کرده ایم؟؟؟

مولای من...

مبادا از ما دلگیر شوی... مبادا از اعمالمان شکایت به خدا بری... مبادا از ندبه های ما روی
برگردانی...
که ما بیچاره ایییییییییییییییییم...

مبادا اشکهای بی حاصلمان را به حال خود واگذاری... مبادا ما را در این برهوت و تاریکی
دلهایمان
, تنها گذاری...

مهدیااااااااا....

مبادا ما را به حال خودمان واگذاری... مبادا از دعاهایی که در حق وجود ناسپاسمان می کنی, و
بی توجهی ما را نظاره
گری, دلگیر شوی...

مولای من...

در همه این طوفانهای خشمگین دوستت دارم...

در همه این سخنهای من بودن, فقط تو را دارم...

می گویند این تپیدن ها, در فراق تو نیست...

می گویند این دلنوشته ها, برای تو نیست...

می گویند این قطرات اشک, دروغ و تظاهری بیش نیست...

می گویند...

اما مولای من, در همه این غفلت ها و ظلمت ها, که برای خود ساخته ایم, جز وجود پاکت هیچ
نداریم...

مولا جان... مگر می شود این اشکهای روان برای تو نباشد؟ ایا پاکتر از اشک چیز دیگری سراغ
دارند؟

ایا دروغ و دغل های زندگی مان, بدین جا رسیده است که, اشکهای معصوم و پاک را نیز, فدای
 اعمال نابخردانه خویش کرده ایم؟

اگر این تپیدن برای تو نیست, چرا با نام تو خون می گرید؟ اگر این دلنوشته ها برای تو نیست, چرا
بغض قلم
, جز برای تو نمی شکند؟

اگر این عهد و ندبه از برای تو نیست پس چرا جز تو هیچ نمی خواهم؟

مولا جان از من و ما خسته شده ام... از دوریت به تنگ امده ام... از این زمستان سرد و طولانی
 به
جان امده ام... از این همه سعی در فراموش کردنت خسته شده ام...

مولا جان بیا محبوبم بیا مهدیا بیا

اللهم عجل لولیک الفرج یا مولای یا صاحب الزمان ادرکنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 13:34  توسط تسنیم  | 

مهدیاااا...

برگ برگ روزهای عمرم را بی مهابا, از پس هم ورق می زنم.
در انتظار امدنت, سالها را یکایک بر لوح دلم حکاکی می کنم.
هزار و صد و هفتاد و یک لاله در دلهای هجران دیده روئیده است.
مهدیاااا...

چه کرده ای با این مردمان, که شوق امدنت, ارامش را از انان به یغما برده است؟
چه کرده ای که همه عالم, در تب و تاب امدنت, انتظار را به سرخی دل نجوا می کنند؟
چه کرده ای که همه دلباختگان, انتظار ظهورت را می کشند؟
مهدیاااا....

با این دلدادگان رنج برده چه پیمان بسته ای؟
در افق دیدگان, چه نقشی نگاشته ای, که اینگونه اشک النتظار را, در دیدگانی بارانی, امیدوار می کند؟
بدین سان که می دانیم حضور داری, ولی باز هم ظهورت را انتظار می کشیم.
محبوب دلم...

در ان نشان هاشمی ات, چه نهفته داری, که عالم و ادم, شیفته و دلباخته ان گشته اند؟
در ان دیدگان مبارک چه افسونی نهفته است, که یوسفان عالم, در هیبت نورانی ات, چشم به راه مانده اند؟
ای قامت رعنا دل...

در پس این سالیان دور, از ورای روزگار نامردی, ادینه هایم جز تو بویی ندارند.
در شامگاه خزانی بهار دلان, هر روز ادینه است, و ادینه هایش صبح و ظهر و شام ندارند, همه عصرند....
در عصرهای ادینه, در میان ابرهای صاعقه دیده, در فراسوی دیدگان منتظران, نغمه ای اشنا و غریب...
دیدگانم را به ادینه ای دیگر, نوید می دهد.
چراکه همگان می دانند, در ادینه ای نه چندان دور, خواهی امد.
پس به امید امدنت, به انتظار نشسته ایم...
ای سبز قامت منجی بهار...

بیا و زمستان دلهایمان را بهاری کن...

اَللَّهُمَّ اَر ِني الطَّلعَةَ الرَّشیدَةَ وَ الغُرَّةَ الحَمیدَةَ وَاکحُل (وَ کحُل خوانده شود) ناظِري بـِـنَظرَة ٍ مِنِّي اِلَیهِ وَعَجِّل فَرَجَهُ وَ سَهِّل مَخرَجَهُ وَ اَوسِع مَنهَجَهُ وَ اسلُک (وَسلُک خوانده شود) بي مَحَجَّتَهُ وَ اَنفِذ اَمرَهُ وَشدُد اَزرَهُوَاعمُرِ ِ(وَعمُر ِخوانده شود) اَللَّهُمَّ بهِ بـِلادَکَ وَ احي ِ (وَحي ِخوانده شود) بهِ عِبادَکَ فَاِنَّکَ قُلتَ وَ قَولُکَ الحَقُّ ظَهَرَ الفَسادُ فِي البَرِّ وَالبَحر ِبما کَسَبَت اَیدِي النّاس

پروردگارا به ما ان طلعت زیبای رشید را بنما و از پرده غیب پدیدار کن و سرمه نور و روشنی ابدی را به یک نظر بر ان جمال مبارک به چشم من درکش و فرج ان حضرت را نزدیک و خروجش را اسان ساز و توسعه در طریق وی عطا فرما و مرا به طریقه ای با حجت و بیان او سلوک ده و فرمان ان حضرت را نافذ گردان ومحکم کن پشتش را و ای خدا شهر و دیارت را به وجود او اباد کن و بندگانت را به واسطه او زنده ساز چون تو خود فرمودی و کلام تو حق است پدید شد تباهی در بیابان و دریا بدانچه بوجود اورند دستهای مردم


+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 13:32  توسط تسنیم  | 

مولا جان...
ای کاش همه گلها بوی تو را می دادند...
ای کاش رود رهنمون خیمه غیبتت می بود...
ای کاش غروبات ادینه لب به سخن می گشودند...
ای کاش بغض سالهای انتظار در همین ادینه می شکست...

مولا جان...
چه میشد گوش شنوا داشتیم تا نجوای شبانگاهیت رامی شنیدیم و به سویت می شتافتیم؟
چه میشد تمام العجل هایمان تو را صدا می زدند؟
چه میشد حضورت را با تمام وجود لمس می کردیم و ظهورت را به انتظار می نشستیم؟
چه میشد اگر انتظارمان مهدی پسندانه می بود؟

ای گل نرگس...
روزهایمان یکایک در گذرند و دریغ از بوی وصال...
شبهایمان طولانی تر و تاریکتر از گذشته در سپرند و دریغ از صبح سفید...

مولا جان...
ای کاش تمام باریدنها برای تو بود...
ای کاش تمام فریادها و ندبه ها از برای امدنت بود...
ای کاش اسمان لب به سخن می گشود و از باران محبتت برایمان می خواند...
ای کاش شامگاهان نقش انتظار تو بر افق می تابید...
ای کاش جلوه تو در دلها نمایان بود و از هر تاریکی به دور...

مولای من...
نمی دانم از چه روی انتظار شیرین را از یاد برده ایم...
نمی دانم چرا بی تفاوت از کنارت در گذریم و لحظه ای چشم دل نمی گشاییم...
نمی دانم چرا از این همه ظلم و کشتارو فغان خسته نمی شویم...
نمی دانم چرا لحظات شبانگاهی جز شکوه و گلایه سخن دیگری ندارند...
نمی دانم گستره شب این همه تاریکی و قدرت از کجا حاصل اورده است...

ای یوسف زهرا...
نمی دانم به کدامین نامحرمان ابرها از پس خورشید کنار نمی روند...
نمی دانم به کدامین ناسپاسی محکوم به هجران و فراق گشته ایم...
نمی دا نم به کدامین گناهان در این برهوت ظلم و نفاق بی یاور مانده ایم...

ای گل نرگس...
ای یوسف زهرا...
ای غریب ترین اشنا و ای اشناترین خیمه نشین پرده غیبت...

(((اگر حجاب ظهورت حضور پست من است         دعا بکن که بمیرم... چرا نمی ایی؟؟؟)))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 13:31  توسط تسنیم  | 

چه زیباست..چه دلنشین است..عطر نسیم را می گویم..صدای پای عشق را می گویم..خوشی و سرمستی اقاقیها و اطلسیها را می گویم...همه چیز دیدنی و حس کردنی است...قناریها خوش آوازتر شده اند..گلهای نرگس باغ هم از شادی سر از پا نمی شناسند...شور و ولوله ای در میان عرشیان و افلاکیان طنین انداخته...صدای خروش کوهها را می شنوی..راست قامت تر از همیشه سرود استقامت و پایداری سر داده اند...رقص امواج دریاها را می بینی..

خوب گوش کن...صدای تپش قلبهای منتظر را می شنوی..شوریده و بیقرار..چشم به راه...

همه در تکاپویند...میدانی چیست؟..قرار است کودکی به دنیا بیاید...کودکی از جنس نور..از سلاله پاک پیغمبر صلوات الله علیه..نامش مهدی است

یا مهدی

ای که تمام کوهها با صدای نام تو به خروش می آید..ای که تمام دریاها با ذکر نامت رقص موج می نوازند...ای که ذکر نامت تپشی عجیب در دل منتظرانت می اندازد...

میلادت مبارک

دلهای خسته مان را روانه کویت می کنیم...میدانی که زخم خورده ایم و محتاج یک مرهم...مولای من میدانم که نباشد مرهم التیام بخشی بر دلهای بیقرار ما جز عشق حضورت..جز عطر تجلیت...

ای نجات بخش هستی در کدامین دیار مسکن گزیده ای؟..در کدامین صحرا؟...دل در گرو عشق تو دارم و روح و جانم را جایگاه تجلی حضورت میکنم تا تو را بیابم که از عطر نسیمت جانی دوباره بگیرم

ای مولای عاشقان..به هر طرف که می نگرم...نشانه های ظهور تو را هویدا می بینم...

عزیز بی قرینه کی می آیی                   شفای زخم سینه کی می آیی

عزیزم مادرت چشم انتظاره                  سحر خیز مدینه کی می آیی

همه منتظرند..منتظر یک ندا..یک ندا..یک ندا

ندای:

انا المهدی........اناالمهدی........اناالمهدی

امام مهدی (عج) تبلور شجاعت علوی، موعود مستضعفان و وارث انبیا و اوصیا در زمان ظهورش با قامتی به بلندای ابدیت، گوش ها را با نغمه های افلاک ، آشنا می کند و رجعت روزهای ارغوانی را بشارت می دهد در آن روز، باران نگاهش، دشت های مرده را غرق طراوت و دلهای پژمرده را آکنده از امید، ایمان و صداقت خواهد ساخت.

منتظران عزیز عید بر همه شما مبارک باد

التماس دعا در این ایام مبارک 

2
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 13:28  توسط تسنیم  | 

صبر خدا

عجب صبری خدا دارد!

اگرمن جای او بودم

همان يک لحظه ی اول

که اول ظلم را می ديدم از مخلوق بی وجدان

جهانرا با همه زيبايی وزشتی

بروی يکدگر،ويرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که در همسايه ی صدها گرسنه،چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم

نخستين نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می ديدم يکی عريان ولرزان،ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين

زمين وآسمانرا واژگون،مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سرا پای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بعرش کبريايي، با همه صبر خدايی

تا که می ديدم عزيز نا بجايي، ناز بر يک ناروا خاری می فروشد

گردش اين چرخ را وارانه،بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم

همين بهتر که او خود جای خود بنشسته و،تاب تماشای تمام زشتکاريهای اين مخلوق را دارد!

وگرنه من بجای او چو بودم

يک نفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!..........

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 13:21  توسط تسنیم  | 

ميلاد يگانه منجی عالم بشريت

السلام عليک يا اباصالح المهدی

 

دلم برای تو تنگ است مثل هميشه

مثل همه نبودن‌هايت

کی پنجره را باز کنم؟

و سری به جاده بزنم

بگو بگو

تا پرواز را بياموزم

و ديوار سخت غربت را بشکنم

بگو ای پايان همه دلتنگی

کی خواهی آمد

با همه بد عهديم به همه می‌گم محب مهديم

آقايم مهدی جان:

چقدر زيباست آن زمان که گنهکاری همچو من را به حريم امن الهی دعوت می‌کنی

چقدر زيباست آن زمان که رو به کعبه بنشينی و لحظات ظهورش را در صفحه تاريک و سياه ذهنت ترسيم کنی

چقدر زيباست که در آن سرزمين وحی جويبار اشکهايت را فقط و فقط برای او جاری سازی و از عمق جان و انتهای درونت خدا را بخوانی و ظهور آخرين عدالت گر جهان را از او بخواهی

چه اندوه بار است آن زمان که تمام سرزمين وحی را به دنبال گمشده‌ات می‌گردی اما نشانی از او نمی‌يابی

چقدر سخت و اندوه‌بار است آن زمان که بايد از همه زيبايی‌های آن مکان مقدس و پاک دل بکنی و در حالی وداع گويی که حسرت ديدار مولايت بر دل خسته‌ات نشسته و غم بزرگی بر روی آن سنگينی می‌کند.

کاش می‌شد کنج دل يک خانه داشت

روی بامش عکس مهدی می‌گذاشت

دوست دارم ببينمت و دوست دارم بر پاهای مبارکت بيفتم و از کارهايی (گناهان) که دستام و چشمام می‌کنن از تو معذرت بخواهم (السلام عليک يا اباصالح المهدی) مولاجان!

دنبال آن روز می‌گردم که در مقابلت زانو بزنم! و از دستهای مبارکت بوسه بزنم.

به اميد آن روز که تو فرمان روای عالم گردی و عدالت خداوند را اجرا فرمايی و تو هم به خاطر مادرت زهرا «س» که يک دستی قنوت می‌گرفت بيا و يک نظری به ما بفرما! (السلام عليک يا بقيه‌ا...) و ما دوست داريم که در محضر تو باشيم.

به اميد زيارتت ای عزيز زهرا

اللهم عجل لوليک الفرج

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 13:18  توسط تسنیم  | 

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

                                                فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر

                                              کنایتی است که از روزگار هجران گفت

 

امروز یه غروب روز جمعه ست از اون روزایی که آدم دلش می خواد زار زار گریه کنه...و من بیشتر از همیشه دلم گرفته دلم می خواد بغضمو بشکنم وبا تموم وجودم تو رو صدا کنم ...یا مهدی ...یا مهدی ...یا مهدی

می دونم که صدامو می شنوی ولی نمی دونم چرا یه مدت حس می کنم یه فاصله بین من حقیر و توی بزرگوار به وجود اومده...

منم ستاره ... همون ستاره ای که همه افتخارش این بود که نورشو از تو می گیره ستاره ای که وقتی برای تو می نوشت توی دلش پر میشد از نور و شادی ... ستاره ای که مطمئن بود اگه چیزی می نویسه فقط به خاطر لطف خود تو هست ... ولی این ستاره کوچیک داره روز به روز کم نور تر میشه ... یه ستاره بی نور یه سنگه ... من نمی خوام سنگ بشم ...

می دونم همش تقصیر خودمه که با گناهام باعث شدم این فاصله بینمون به وجود بیاد ...ولی من همیشه به لطف و مهربونی تو ایمان داشته ودارم ...

مهدی جان تو رو به حق همه دلای پاک تنهام نذار ...نذار دلم سیاه و بی نور بشه

از همه شمایی که این متنو می خونید می خوام که برام دعا کنید ...

شاید دیگه من نتونم آپ کنم ...ولی آبجی نرگس گلم که این وبلاگو به همت اون ساختیم مثل همیشه از مهدی وبرای مهدی می نویسه ...

حلالم کنید

 

                                                                       یا مهدی

                                                           چشم انتظار یه نگاه گرم تو

                                                                         یا حق

2
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 13:16  توسط تسنیم  | 

او مي آيد سوار بر اسب سفيدي و شمشير درخشاني در دست

او مي آيد با نگاه مهرباني

او طلوع خواهد كرد،در آسمان ظلماني

و در خشكسال عاطفه

بر كوير تشنه جانها خواهد باريد.

او مي آيد با عطر گلهاي نرگس

و در كوچه باغهاي انتظار قدم خواهد زد.

و بر شبزدگان نويد سحر خواهد داد.

مي آيد و نغمه انا المهدي

او مي آيد. با سخاوت پيامبر . ذوالفقار علي در دست

و مهر فاطمه (س) در دل

او مي آيد. با ترنم باران و نغمه بهاران

او مي آيد............

گلهاي نرگس وا شدند

راهي جاده ها شدند

قلب زمين در تب عشق

انگار رسيده شب عشق

كوچه دل چراغونه

در انتظار مهمونه

بر همه عاشقان مبارک

 

2

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 13:15  توسط تسنیم  | 

باز آمده ام
با نواي دلتنگي اينك چشم در راه سپيده ام اينك آينه را مقابل نور نهاده ام
باز آمده ام تا نواي غربتم را با دلتنگيهاي غيبت سر كنم
باز آمده ام تا جرعه مهربانيت مرا سيراب كني
من تشنه ام
تشنه باران اجابت
دستهايم را بگير تا حضورت را با هزار هزار نغمه دلتنگي حس كنم
نگاهت را از من دريغ مكن
اينك شكسته بال امده ام

مرا درياب.....................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 13:14  توسط تسنیم  | 

دلم تنگ است براي تو از من دوري و به من نزديک صدايت را نميشنوم اما احساس مي کنم بو دنت را و همين بهانه زنده بو دن من است فاصله هاي مجازي مرا از تو دور ساخته ولي تو چنان به من نز ديکي که خويشتن را با تو يکي ميبينم با اينهمه که هميشه رود مهر بانيت به درياي مواج دلم روانه است باز هم دلم براي تو تنگ است و هر سازي که ميبينم بد آهنگ است مباد انروز که دل از من بستاني وباور بهاريم را خزان گرداني
نه هرگز در قاموس بخشايش تو چيزي جز شکو فه هاي مهر نميرويد
بضا عت اندک و قلم قاصر از ثناي تو

 

2
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 13:13  توسط تسنیم  | 

                           رویای شیرین

 

شب که میشه موقع خواب               تو رو به یادم میارم

تو آسمون بی فروغ                       یه شاخه نرگس می کارم

ستاره های نرگسی                        شبم رو پر نور می کنن

از این شبای بی فروغ                    سیاهی رو دور میکنن

شب که میشه به یاد تو                   چشامو رو هم میذارم

ماهو زیارت میکنم                        اسم تو رو من میارم

دلم می خواد یه شب تو رو              تو خواب و رویا ببینم

چشای زیبای تو رو                            مثل یه دریا ببینم

دلم می خواد از تو نگات                یه دسته نرگس بچینم

جلو پات زانو بزنم                         به زیر سایه ت بشینم

من می دونم چشای من                     لایق دیدار تو نیست

این چشای پر از گناه                     رفیق وغمخوارتونیست

اما تو ای مولای من                        به حرمت عشقم شده

یه شب بیا تو خواب من                     دل منو جلا بده

تا آخر عمرم شده                          شبا به یادت می خوابم

شاید یه شب تو اومدی                    دیدن قلب بی تابم ...

 

         


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 13:12  توسط تسنیم  | 

گرفته عشق تو كل وجودم

تو كه از دلرباها دل ربودي

چرا عشقت به روي من گشودي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 13:8  توسط تسنیم  | 

عطر انتظار

گـرچه خسته ام, گـرچه دلشكسته ام, بـاز هـم گشـوده ام درى به روى انتظار تـا بگـويمت, هنـوز هـم به آن صـداى آشنا اميـد بسته ام.

اى تو صاحب زمان! اى تو صاحب زميـن! دل, جدا ز ياد تو آشيانه اى خـراب وبى صفاست ياد سبز و روح بخـش تـو ياد لطف بـى نهايت خـداست كـوچه باغ سينه ام, اى گل محمدى, به عطر نامت آشناست آنكه در پى تـو نيست, كيست؟ آنكه بـى بهانه تـو زنـده است, در كجاست؟

اى كرامت وجود! باد غربتى كه مى وزد به كوچه هاى بى تـو, بـوى مرگ مـى دهـد, ـ بـوى خستگى, فسـردگـى ـ كـوچه ها در انتظار يك نسيـم روح بخـش, يك پيـام آشنـا و دلنـواز, سينه را گشـوده انـــد. كـوچه هـاى مـا هميشه عاشق تـو بـوده انـد.

اى كبوتر دلـم هوايى محبتت! سينه ام, آشناى نعمت غم است گر هزار كـوه غم رسـد, هنـوز هـم كـم است از درون سينه ام نـاله هاى مـرغ خسته اى به گـوش مـى رسـد. بالهاى زخمـى ام, نيازمنـد مـرهـم است.

صبحگاه جمعه ها آفتاب ياد تـو ز ((نـدبه))هاى ما طلـوع مـى كنـد. آنكه شب پـس از دعا, با سرود اشتياق و نغمه اميد, با دلـى سفيد خـواب رفته است, روز را به شـوق ديدنت شروع مـى كند اى تـو معنى اميـد و آرزو! اى بـراى انتظار عاشقانه, آبـرو! عشقهاى پاك, در ميان خنده ها و گريه هاى عاشقان, پيـش عصمت الهى ات, خضـوع مى كند.

اى بهانه اى براى زيستـن! اشتياق, همچو سبزه بهاره هر طرف دميده است. جمكران, جلوه اى از انتظار و شـوق ماست اى بهار جاودان, اى بهار آفـريـن, مـا در انتظار مقـدم تـوييـم, اى اميـد آخـريـن!

اى عزيز دل, پناه شيعيان اى فـروغ جـاودان! سـايه بلنـد نام و ياد تـو, از سر و سراى عاشقان بيقرار, كـم مباد قامت بلند شوق, جز بـر آستـان پـرشكـوه انتظار, خـم مبـاد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 13:7  توسط تسنیم  | 

انتظار

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

منتظران عزیز میلاد نور مبارکباد

 انتظار بهار و باران ... انتظار بهار و باران مهدى (عليه السلام)

انتظار بهار و باران: ديده به راه دوختن است،

                لحظه شمارى كردن براى ديدار كسى يا انجام واقعه اى است،

                به اميد كسى يا چيزى ماندن است،

                چشم داشتن و توقّع كارى يا حادثه اى است،

                نگران شخص عزيزى يا امر مهمّى بودن است.

انتظار بهار و باران: اميدوارى، چشم به راهى، آمادگى، نگرانى، چشم داشت و درنگ است.

امّا انتظار بهار و باران مهدى(عليه السلام) : همه اين ها و فراتر از اين هاست.

انتظار بهار و باران مهدى(عليه السلام): ايمان به «غيب» اقرار به «ولايت» و باورداشت حق حاكميت «قرآن» است.

                عصاره «يقين»، چكيده «تقوى» و خلاصه «عمل صالح» است.

                عشق به «زيبايى ها»، التزام به «خوبى ها» و شوق به «كمالات» است.

                «تلاش» براى «يافتن»، «مقاومت» براى «رسيدن» و «جهاد» براى «ساختن» است.

انتظار بهار و باران مهدى(عليه السلام) : روايت «اشتياق»، حديث «جستجو» و قصّه «وصل» است.

انتظار بهار و باران مهدى(عليه السلام) : اقتداى به او، بيعت با او، و سرسپارى به فرمان اوست. رمز پايدارى، سرّ استقامت و راز جانبازى در راه اوست.

انتظار بهار و باران مهدى(عليه السلام) : «عامل رشد»، «پشتوانه مقاومت» و «ضامن پيروزى» پيروان امامت است.

انتظار بهار و باران مهدى(عليه السلام) : سنگربانى «عقيده»، مرزبانى «انديشه» و مبارزه در راه پاسدارى از «فرهنگ اسلام و ولايت» است.

انتظار بهار و باران مهدى(عليه السلام) : انتظار بهار و باران روز ظهور اوست و انتظار بهار و باران روز ظهور او، انتظار بهار و باران غلبه اسلام و قرآن است و انتظار بهار و باران غلبه اسلام و قرآن، انتظار بهار و باران تحقق وعده هاى خداوند است.

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 13:3  توسط تسنیم  | 

ظهور خورشید هدایت

يوسف زهرا (س)سلامى به وسعت كوچ پرستوهاى عاشق به اميد بازگشت!
دل را كلبه تو ساخته‏ام در حالى كه با گل‏هاى بهارى مزيّن است. در گوشه آن آيينه طلايى قلب را، كه اشعه‏هاى زرّين خورشيد، وجودم را ياقوت جلادهنده خود ساخته است جاى داده‏ام و فرشى از چمن كه تاروپود آن اميد و انتظار است بر پهناى آن گسترانده‏ام. در كنار آيينه دلم روبروى پنجره، شمع جانم را در شمعدانىِ قديمى كه گوشواره‏هاى زُمرّدگونِ استقبال بر گوش كرده است، قرار داده‏ام تا بيايى و با نور جلالت روشنش كنى و عطر مست‏كننده ياس را بر فضا پاشيده‏ام. دسته گلى از گل‏هاى خلوص را كه پروانگان چشم‏به‏راه با روبان قرمز رنگِ محبّت محكمش كرده‏اند، در گلدان بى‏قرارى گذاشته‏ام و پيچك‏ها، تاجى از عشق را بر سردر كلبه نصب كرده‏اند و بلبل، انگشتر فيروزه التماس را بر حلقه آويزان كرده و با چشمانى معصوم و با حالتى نزار مى‏گريد به اميد ديدار. به سروهاى سركش دلم صبر را آموختم تا تو بيايى. چشم در چشم، روبه‏رو، در انتظار، انتظارى محو از گل رخساره با تا بيايى و من شهرى از پيغام گيرم و سر تا پا لباس عزمِ بزم پوشم و بر پيشانى لبخند حك كنم سپيدى ياسمن را و بكارم نهالى سر تا پا شعف و جويبارى سرشار از مِىِ‏اَلَسْت. اى يوسف زهرا! اى خورشيد رخ‏بركشيده درپسِ ابرهاى سياه، اى سفركرده هجران‏گزيده، تا كِى تو همچنان در غيبت و ما اين‏چنان در هجران. اى عزيز! اى پيشواى محرومان، اى آخرين اميد، ديدگان جستجوگر ما بر دروازه سحرقامت تو را منتظر است.
اى مهدى جان! اى رايت رسول خدا بر دوش، اى شمشير حيدر بركف، اى عصاى موسى در دست، اى خاتم سليمان در انگشت، اى شكوه عيسى را واجد، اى صبر ايّوب را صاحب، چه دشوار است كه سخنان همه را بشنويم و گوشهايمان از صداى دلنشين تو بى‏بهره ماند. اى قائم! اى يادگار خدا بر زمين، اى قرآن ناطق خدا، اى زاده ياسين و طاها، اى فرزند صراط مستقيم، اى تسلى زهرا، اى پورعسكرى، اى پايگاه مهر و محبّت و اى اسطوره ايثار، براى ديدنت از كدامين كوچه بيايم. آخر در انتظار مقدم پاكت نشسته‏ايم، دستمان گير و رُخ بنما و اين شب جور را به صبح پيروزى بدل نما. بيا كه ديرگاهى است كه پروانه، شوق بال‏زدن بر گِرد شمع را ندارد و پرستو لانه‏اش را پيشكش تاريكى‏ها نموده است. تيغ در دست من است و اميد در پنجه‏هاى تو گِره خورده، جام من از شراب مست ايمان تهى است و ساغر تو گلگون، بيا كه سرمايه‏هايمان اندك است، بيا كه اكنون بر دوشهايمان بارى به سنگينى غروب‏هاى مكرّر است و خورشيد، انتظارى بى‏تاب براى طلوع دارد. آه! كه ديگر مرا ياراى چيدن گل انتظار از گلدان تنگ دلم نيست. جان نثار قدومت باد.

يا رَبّ الحسينِ بحقّ الحُسَيْن اِشْفِ صَدْرَ الحُسَيْنِ بِظُهُورِ الحُجَّة

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 12:56  توسط تسنیم  | 

شعر انتظار صدای پای مهربانی می‌آید، که گوش جان بشریت قرن‌ها این موسیقی حیاتبخش را در سیاه‌چاله ظلوم هجران خیر و خوشی، به انتظار نشسته است، تن خسته و جان نژند فرزندان آدم در گوشه گوشه این گوی خاکی چوگان عدل او را منتظرند تا روح انسانیت را از پرتگاه جهالت برباید و برهاند.

مهدی آل محمد، منتظر اعظم، قرن‌هاست که کوچه کوچه عالم را در جستجوی اعوان و انصار خویش است، علی‌وار دستان مهربان خود را بر سر ایتام پیامبر خدا کشیده تا در هجران آن رحمت مطلق الهی روزگار بسپرند و انتظار را که جان فرساست برای عاشقان راستین آن سلاله فاطمه سهل نماید. این بار در میلاد خود، «نیمه شعبان» نسیم لطف و کرامت خود را در کوی و برزن شهر و دیارمان پراگنده و ریشه جانمان را از آب حوض کوثر ولایت که عطش هزار ساله را سیراب می‌کند، جامی ارزانی کرده است. حجة الله آمد؛ زمین را عدل و داد فراگرفت، همانگونه که از ظلم و جور پر شده بود، راستی را که نیمه شعبان پایان نیمی از انتظار است، و نیم دیگر نه چراغانی کردن کوچه و کوی و خانه ظاهر؛ که روشن کردن جان جان با نور معرفت جانان و تقوای عملی و ایمان است. اینک نشسته‌ایم بر مصطبه انتظار با کشکولی از ارادت و خواست آمدن یار، چاره‌ها ناچار است و گریزو گزیری که عقل با هزار توی خرد و کلان خود برایمان پی‌افکنده بود، خراب و یران شده که معمور کردن آن جز با دست دل و ترنم الهم عجل لولیک فرج و النصر و معماری که وارث علم محمدی باشد، ساخته نیست. هرچه پیش می‌رویم، نوری نیست که بتواند این راه ظلمانی را بر ما روشن کند و این حجب نورانی را از پیش چشمان آدمی بردارد؛ اینک نزدیک است که دستی از آستین غیب برآید و وعده عظیم الهی به بار بنشیند؛ تا کوران و کران و منکران و ظالمان همه دوران‌ها را در حسرت عظیم فرو برد و مظلومان و منتظران را سعادت ابدی به ارمغان آورد. ای منتظر ادیان، ای وعده و افتخار پیامبران و ای صالح و اباصالح دوران و ای صاحب و زبان قرآن آنک جهان مرگ را در پیش چشم دارد و مظلومان و مصلحان جز تو را سراغ ندارند، از خدای خود طلب ظهورکن که جان‌ها ، به لب رسید و چشمه اشک چشم‌ها خشکید، خون در دل موج می‌زند و تیر طعنه طاعنان روح و جانمان را ریش ریش کرد. تو خواهی آمد نه، تو آمدی؛ اما ما را آماده آمدنت ندیدی؛ اما بدان که منتظران حقیقی تو برگ و بار یاری و همراهیت را آماده دارند؛ بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم! می‌دونم یه شب میای خاکو چراغون می‌کنی شیشه عمر شبو می‌شکنی داغون می‌کنی شنیدم وقتی بیای از آسمون گل می‌ریزه کوچه باغا رو پر از بیدای مجنون می‌کنی شنیدم وقتی بیای غصه هامون تموم می‌شه قحطی گریه می‌آد، خنده رو ارزون می‌کنی آسمون به احترامت پا می‌شه به اون نشون که تو سفره زمین خورشید و مهمون می‌کنی دلامون خیلی گرفته، شبامون خیلی سیاس می‌دونم یه شب می آی خاکو چراغون می‌کنی!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 12:54  توسط تسنیم  | 

درد دل با .......

اي مهدي فاطمه(س) اي عزيزترين عزيزان در نزد خداوند،‌ هر صبح جمعه با طلوع خورشيد از شرق در دلم نوري مي تابد؛ نوري كه حاصل عشق به توست،‌شاد مي شوم، اوج مي گيرم و رو به سوي خورشيد به ظاهر عالمتاب مي گويم: «بالاخره در آن روز بزرگ خورشيد واقعي و ماندگار طلوعي جاودانه خواهد كرد!»
هر جمعه دوباره سلام، دوباره ندبه، دوباره حسرت و آه، انتظار، غروب، ‌غريبي
يا صاحب الزمان. اي تمام آرزوي من! اي غائب غيبت نشين! توان سخن گفتن را از دست داده‌ام. از اين غروب بي‌طلوع به ستوه آمده‌ام
اي با شكوه! اي هستي شيعه! فرياد بي‌‌كسي‌هايم را بشنو. قلب شكسته‌ام را درمان كن، اگر چه بارها عهدشكني كرده‌ام، اگر چه در كلاس درست هميشه غائب بوده‌ام، اگرچه پشت به اقيانوس محبتت كرده‌ام، حال همچو برگ خزاني كه اسير زمستان سرد و تاريك شده، با دستان خالي و پشتي خميده در محضرت زانوي ادب خم كرده و به انتظار پاسخ در سكوتي مبهم به سر مي‌برم تا اينكه جوابم را بدهي و باران رحمتت را بر قلب محزونم بباري.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 12:42  توسط تسنیم  |