اگه دلم تنگ می شه خیلی برات منو ببخش
اگه نگام گم می شه تو شهر چشات منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو میشمرم
اگه همش پیش همه بهت می گم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم
منو ببخش اگه تو رو می سپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها بجای تو می گم شما
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه ادمم
منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم.
بگذار باشم
گذار باشم
بگذار كه با گريه خود شاد بمانم آنم كه چو ويران شوم آباد بمانم
در بال و پر خود زدم آتش كه بسوزم زآن پيش كه در پنجه صياد بمانم
من نام خود از دفتر ايام زدودم چون نيستم آن قصه كه در ياد بمانم
نا شادي ما گر سبب شادي غير است شادم كه بمانم و نا شاد بمانم
جز بر كرم دوست نيازي به كسم نيست اينگونه شدم بنده كه آزاد بمانم
خواب

تقدیم
به:
انسانهای احترام انگیزی که به انسانهای خوب روی زمین عشق میورزند.
*************************
ترا مي انديشم...
همچو خواب خستگيهايم
كز روياي رسيدن باز مانده است
درست نيست...
من اينجا و تو
آنسوي خطوط آرزوهايي
كز هرم احساس بدورند
همين امروز و روزهاي بي تو
كه آفتاب از پس كوه هاي كسالت بدمد
طلوع خواهم كرد
و به امتداد تو خواهم پيوست.
درك عشق

تقدیم
به:
آنانکه با واژه ی نجیب عشق، آشنایی دارند و عشق راستین را میشناسند و عطر رویایی عشق را استشمام کرده اند.
****************************
زمین که خودش عاشق، خورشیده منو درک میکنه وقتی می گم بزار دورت بگردم ؛
ابر که خودش عاشق، منو درک میکنه وقتی میگم بخاطر عشقت گریه میکنم؛
شمع که خودش عاشق، منو درک میکنه وقتی میگم دارم از آتش نگاهت میسوزم؛
چشمه که خودش عاشق، منو درک میکنه که چرا برای رسیدن به تو تلاش میکنم.
انتظار

تقدیم
به:
مردم نازنینی که خون گرم عشق در مویرگهایشان، گردشی سریع و مطبوع دارد
*************************
وقتی اومدی کسی تو رو ندید، ولی من دیدم، کسی تو رو حس نکرد،
ولی من با تموم وجود حضورت رو حس کردم.
همیشه دلم میخواد برات شعری بنویسم
عاشق باشم و دل تنگ.
نگذاشته است،...نمیگذارد... .
دلم میخواد ... می خواستم... مجنون باشم.
نمی گذارد... نگذاشته است؛ همین خرده ریزی که اسمش زندگی است.
باری دست می سایم و امید دارم، که روزی برای تو و زیستن عاشقانه ات شعری بنویسم.
شاید آن روز دوباره بازگردی!
تو ؟
؟انت
ظار
تقدیم
به:
غمگینانی که اشعه ی عشق در بلور اشکشان میشکند و دلشان با نام معشوقی می تپد.
***********************
آنی تو
آن کنايه ی مرموز
که در نهضت عشق روان است
دانستنش ضرور
و گفتنش محال
تو ... آنی تو
و گاهی در خواب تو را دیدار میکنم
افسوس در خواب هم نا مهربانی
ولی باز من مست تو میمانم
وتو را فریاد میزنم
نمی دانم صدای من کوتاه است یا تو نمی شنوی
کاش صدای من کوتاه باشد!
به چه مانند کنم؟

تقدیم به:
لطیف طبعانی که زبان نگاه را در مییابند و صدای نرم تپیدن دل را میشنوند.
******************************
به چه مانند کنم موی پریشان ترا؟
به دل تیره ی شب؟
به یکی هاله ی دود
یا به یک ابر سیاه
که پریشان شده و ریخته بر چهره ماه؟
به نوازشگر جان؟
یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم؟
یا بدان شعله ی شمعی که بلرزد ز نسیم؟
به چه مانند کنم حالت چشمان ترا؟
به یکی نغمه ی جادویی از پنجه ی گرم؟
به یکی اختر رخشنده بدامان سپهر؟
یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟
به غزلهای نوازشگر حافظ در شب؟
یا به سرمستی طغیانگر دوران شباب؟
به چه مانند کنم سرخی لبهای ترا؟
به یکی لاله ی شاداب که بنشسته به کوه؟
به شرابی که نمایان بود از جام بلور؟
به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟
به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن؟
یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ؟
به چه مانند کنم صورت زیبای ترا؟
به یکی ابر سپید؟
یا به پاکی و دل انگیزی برف؟
به یکی چشمه ی نور؟
به پرندی که کند جلوه گیری در مهتاب؟
به گل یاس که پاشیده بر آن پرتو ماه؟
یا به قویی که رود نرم و سبک در دل آب؟
به چه مانند کنم؟
من ندانم
به نگاهی تو بگو
به چه مانند کنم...؟!
نگاه
با
تقدیم به:
لطیف طبعانی که زبان نگاه را در مییابند و صدای نرم تپیدن دل را میشنوند.
*********************
موی سپید و بخت سیاهم نگاه کن
سوز مرا بشعله ی آهم نگاه کن
شاهم، ولی بملک بلا، با سپاه غم
ملکم ببین و موج سیاهم نگاه کن
گفتی بمن که: شام تو چون بگذرد بهجر؟
شام مرا ز روز سیاهم نگاه کن
بر درد من ز حالم اگر پی نمیبری
بر گریه های گاه و بیگاهم نگاه کن
تا صد سخن به نیم نگه، بازگویمت
ناز آفرین من، به نگاهم نگاه کن!
در خاطر منی

تقدیم به:
عزیزانی که دیدگانشان با نور عشق تلأ لويی خدايی دارد.
************************
در خاطر منی:
هر شامگه که جامه نیلی آسمان
پولک نشان ز نقش هزاران ستاره است
هرشب که مه چو دانه ی الماس بی رقیب
بر گوش شب به جلوه، چنان گوشواره است
آن بوسه ها و زمزمه های شبانه را
یاد آور منی
در خاطر منی
***
هر روز نیمه ابری پاییز دلپسند
کز تند بادها
با دست هر درخت
صدها هزار برگ ز هر سو چو پول زرد
رقصنده در هواست
و آن روزها که در کف این آبی بلند
خورشید نیمروز
چون سکه ی طلاست
تنها توئی تو که روشنگر منی
درخاطر منی
***
اردیبهشت ماه
یعنی زمان دلبری دختر بهار
کز تک چراغ لاله، چراغانی است باغ
وز غنچه های سرخ
تک تک میان سبزه، فروزان بود چراغ
وانگه که عاشقان بپیچد به دلبری
بر شاخ نسترن
نیلوفری سپید
آید مرا بیاد که:
نیلوفر منی
در خاطر منی
***
برگرد، ای پرنده ی رنجیده، بازگرد
بازآ که خلوت دل من آشیان تست
در راه، درگذر
در خانه، در اتاق
هر سو نشان تست
با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز
پنداشتی که نور تو خاموش میشود؟
پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد؟
و آن عشق پایدار، فراموش میشود؟
نه ای امید من!
دیوانه ی توام
افسونگر منی
هر جا، به هر زمان
در خاطر منی.
شم


یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد ... طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم
